آغاز آشنايی

خواستگاری

مراسم ازدواج

 

   آغاز آشنايی   

جمعيت فدائيان اسلام به رهبري سيد مجتبي نواب صفوي تأسيس شده بود و اولين مبارزه خود را با اعدام انقلابي كسروي آغاز كرد. نواب احتشام رضوي رهبر قيام خراسان مدت‌ها بود كه نام سيد مجتبي را در روزنامه‌ها مي‌خواند اما نمي‌دانست او كيست. نواب صفوي نيز به دنبال گمشده‌اي بود- رهبر قيام خراسان – مردي كه سال ها با حكومت پليد محمدرضا شاه مقابله كرد و سه مرتبه دادگاه او را به اعدام محكوم نمود تا اينكه يك روز سخنران جلسه‌اي نواب احتشام رضوي را به پشت تريبون فرا خواند، ناگهان سيد مجتبي از جا برخاست؛ شما آقاي نواب احتشان رضوي هستيد؟

رهبر قيام خراسان: با تعجب پرسيد: «شما سيد مجتبي نواب صفوي رهبر فدائيان اسلام هستيد؟» لحظاتي بعد رهبران مبارزه با ظلم يكديگر را در آغوش گرفتند.

سال 1326 بود، مردي از دوستان نواب از او خواست تا دختر نواب احتشام رضوي را براي او خواستگاري نمايد. سيد مجتبي با متانت خاصي به نزد رهبر قيام خراسان رفت:«آقا! يكي از آشنايان كه داراي وضعيت مالي مناسبي است خواستار ازدواج با دختر شماست». نواب احتشام با ناراحتي گفت:«من دخترم را به كسي مي‌دهم كه علوم جديد و قديم را خوانده باشد و از نظر ايمان و عمل اسوه ديگران باشد. چطور ممكن است من دخترم  را به يك چنين كسي كه هيچ كدام از اين شرايط را ندارد تزويج كنم. هرگز، هرگز. سيد سرش را به زير انداخت جملاتي را در ذهن مرور كرد نمي‌دانست اين سخن را بگويد يا نه. نجابت در چشمانش موج مي‌زد. خيلي آرامن و متين گفت:«آقا! اجازه مي‌دهيد همان نسبتي را كه اميرالمؤمنين براي پيامبر داشته‌اند، من براي شما داشته باشم». رهبر قيام خراسان كه نواب را مردي مؤمن و متعهد مي دانست با لبخند پاسخ داد:«با كمال ميل».


منبع :مصاحبه محقق با خانم نواب صفوي

 

 

 

خواستگاری   

سيد مجتبي از نواب احتشام خواسته بود تا چند جلسه‌اي را با نيره‌السادات صحبت نمايد. روز موعود فرا رسيد. سيد به منزل رهبر قيام خراسان رفت. قلب نيره‌السادات مي‌تپيد. گونه‌هايش از شرم سرخ شده بود. نواب كتابي را از كتابخانه برداشت واز او خواست چند سطري از آن را بخواند. زن در حاليكه چيزي در دلش فرو مي ريخت چند سطري از آن را خواند. نواب همسري مي‌خواست كه هم‌شأن او باشد براي همين سؤالات بسياري در مورد مسائل علمي، اجتماعي، و مذهبي از او پرسيد. آن روز به پايان رسيد. نيره‌السادات به ايوان رفت. زيبايي ماه در آسمان دو چندان شده بود. نواب احتشام آرام در كنار دخترش نشست. «دخترم نظرت چيست؟ نواب صفوي سرباز اسلام است و همسري او افتخار بزرگي است». او هنوز نمي‌دانست چه پاسخي دهد. روز بعد سيد مجتبي دوباره به آنجا رفت و پس از اطمينان از فضل و كمالات دختر گفت:«من مرد مبارزي هستم ممكن است روزي شهيد شوم و ممكن است يك روز حكومت اسلامي تشكيل بدهم». حالا ديگر زمان انتخاب است. نيره‌السادات كنار پنجره رفت و به سرخي افق چشم دوخت. ناگهان برگشت و رو به پدر كرد و گفت:«آقا! بهترين تكيه‌گاه است به نظر من نواب مردي عاشق، عارف و مبارز است».


منبع :مصاحبه محقق با خانم نواب صفوي

 

 

مراسم ازدواج  

خانواده نواب احتشام رضوي و نواب صفوي به قم رفتند. سيد مجتبي و نيره‌السادات در مقابل «حجت‌الاسلام آيت‌الله حجت كمره‌اي» نشستند. صيغه عقد جاري گشت. نواب نگاهي پر مهر به همسرش انداخت. فرزندان علي‌بن‌ابيطالب (ع) پيوندشان را با مراسمي زيبا در قم جشن گرفتند. نيره‌‌السادات همسري مردي از تبار خاندان وحي را پذيرفته بود با اينكه مي‌دانست روزهاي سختي را پيش رو دارد. همه به آنها نگاه مي‌كردند:«اين دو چه برازنده يكديگرند، يك روح در دو جسم».


منبع: مصاحبه محقق با خانم نواب صفوي