نواب پس ازنواب
( بررسي رخدادها و  سرگذشت خانواده , ازروزهاي پس از شهادت شهيدنواب تاكنون )

 

    خطابه ای چون خطبه زينبيه (ماجراي قبرستان مسگرآباد , محل دفن اجساد پاك شهيدنواب و يارانش , يك روز پس از شهادت)
                                 انتقال پيکرشهيد نواب پس از چندسال به وادی السلام قم
                                                                             قا فله پس از قا فله سالار  (فرزندان شهيد نواب صفوی)

                           

  خطابه ای چون خطبه زينبيه 

در تمامي مدتي كه آقا در زندان به سر ميبرد, من شبها تا صبح دعا ميكردم كه آقا شهيد نشود اما روز بيست و هفتم ديماه خانم واحدي و چند نفر ديگر به منزل ما آمدند. اشك چشمها راه كلام را بسته بود, پس از چند لحظه گفتند: «راديو اعلام كرده نواب صفوي و يارانش به شهادت رسيده اند.» از شدت غم ابر تاريك و سياهي جلوي چشمهايم را گرفت, زانوانم سست شد اما ننشسته و براي گرفتن پيكر همسرم به خانه آقاي بهبهاني رفتم, ايشان به زندان تلفن كردند, اما آنها پاسخ دادند: «اجساد را در قبرستان مسگرآباد دفن كرده ايم.» قصد داشتم با گرفتن پيكر نواب, انقلابي به پا كنم اما نشد بنابراين عصر آن روز به مسگرآباد رفتم, چند هزار نفر آنجا ايستاده و 24 كاميون نيروي مسلح نيز اطراف قبرستان را محاصره كرده بودند. با ديدن مزار نواب بغض گلويم را گرفت, هر جا را نگاه كردم, تاريك بود, دنيا براي من تمام شد. چند لحظه كنار قبر همسرم گريه كردم, ناگهان يكي از افسران جلو آمد و با خشونت گفت: «بلند شو, اينقدر گريه نكن.» ديگر سكوت را جايز ندانستم, بايد انتقام نواب را ميگرفتم, نبايد ميگذاشتم كه با شهادت نواب همه چيز فراموش شود. به همين دليل بي آنكه ناراحت باشم گفتم:

 «آري, خاندان آل محمد را بني اميه همين گونه تسليت دادند. اي يزيد, اي پسر پهلوي, چه خوب ثابت نمودي كه از چه قوم و چه سلسله اي هستي. تو فرزندان پيامبر (ص) را نيمه شب به جرم دينداري ميكشي و تصور ميكني كه ميتواني جابرانه و ظالمانه حكومت نمايي. هيهات! به خدا سوگند, اگر تمام مردان ما را بكشي, ما زنها حاضريم در مقابل گلوله هاي ناجوانمردانه شما و دشمنان اسلام بايستيم و بدنهاي خود را مشبك كنيم. اي يزيد! چنگال انتقام حلقوم كثيف تو و يارانت را خواهد گرفت و خواهد فشرد و جان کثيفت را خواهد سترد. اي يزيد! [محمد رضا شاه] نديدي پدر جنايتكارت معاويه [رضاشاه] در آن ذلت و بدبختي در «جزيره موريس» به درك واصل شد. عن قريب تو نيز به او ملحق خواهي شد. اي پسر پهلوي! تو تصور ميكني اين چراغهاي فروزان اسلام را خاموش كرده اي, هيهات! به خدا سوگند! كه اين چراغها فروزانتر و مشتعلتر شده, [همانا] قطرات خون عزيز نواب و يارانش مي جوشد و از تو انتقام ميگيرد. اي مردم! آيا ميدانيد كه نواب و يارانش را اين جنايتكاران به چه جرمي به شهادت رساندند. [به اين دليل كه نواب] ميگفت: «اين جا كشور جعفر بن محمد الصادق (ع) است. اينجا احكام نوراني اسلام بايد جاري شود. شاه و دربار و درباريان و زنهاي فاسدشان شب تا صبح مشغول شراب خوارگي و رقص و پايكوبي و هرزگي هستند و اين گوشه مملكت مردم فقير و مستمند و درمانده زندگي ميكنند, فرزند بيماري از بيدارويي و كمبود غذا در آغوش مادرش ميميرد و [سران مملكت] در بيخبري به سر ميبرند. يك قاضي دادگستري كه تا نيم شب شكم نحسش را از مشروبات الكلي پر كرده, فردا چگونه پشت ميز قضاوت مينشيند و قضاوت ميكند.»

سران و افسران رژيم دايره وار اطراف من ايستاده بودند, پس از بيان اين سخنان ناگهان آنها نيز گريه كردند, دوباره فرياد زدم:

 «اي صفوف بني اميه! كه ايستاده ايد و مرا مينگريد و ميگرييد, گريه كنيد, كه اشك ندامتتان هرگز نخشكد, خود ميدانيد, به چه جنايت بزرگ و نابخشودني دست زديد. اي تيمور بختيار! «عبيدالله بن زياد», فرزند پيامبر, شهيد معظم سيد عبدالحسين واحدي را با دست پليد و كثيفت در فرمانداري نظامي به شهادت رساندي و به دروغ در جرايد جور ديگر منعكس ميكني. اي «ابن سعد» اي آزموده! انگشتر گرانبها از همسر «رزم آرا» مي ستاني و حكم قتل نواب و يارانش را صادر ميكني. ولي بدانيد, به خدا قسم! دخترهايم را چنان تربيت ميكنم كه از شما جنايتكاران انتقام بگيرند. خدايا اين قربانيان ناقابل را به كرمت بپذير ... سلام بر تو اي نواب عزيز. سلام بر تو اي عاشق خدا. سلام بر تو اي كشته شده راه حق. آفرين بر تو و آفرين بر ياران وفادارت, چه خوب در راه حق عشق بازي كردي, و گوي عشق را از همه ربودي. نواب عزيز هميشه ميگفتي: «اي كاش در عاشورا بودم و جدم حسين را ياري ميكردم.» چه خوب جدت حسين را ياري كردي.

سپس در مورد جنايات شاه و درباريان براي مردم سخناني را گفتم, حدود يك ساعت و نيم براي مردم سخنراني كردم. تنها آرزويم در آن لحظه اين بود كه آنها ما را به شهادت برسانند, تا من و بچه هايم [و طفلي كه در رحم داشتم] در كنار قبر نواب به او بپيونديم. قبل از شهادت آقا نيز هميشه از خدا ميخواستم من و بچه هايم فداي نواب و راهش بشويم. هيچ كس باورش نميشد كه من اينگونه حقايق را بگويم, مردم با تعجب ميگفتند: «عجيب است, اين زن جوان چه قدرت روحي بالايي دارد.» پس از چند لحظه سكوت به كنار قبر واحدي رفتم و گفتم:

«مردم! اين سيد جوان 19 ساله سيد بزرگواري است كه هيچ شب نماز شبش ترك نمي شد, و العفوهايي كه مي گفت به آسمان مي رسيد, و هميشه آرزوي شهادت مي كرد.»

 ميان قبر هر شهيد دو قبر فاصله بود, به كنار آرامگاه طهماسبي رفتم, مردم هيجان زده به من نگاه ميكردند, رو به آنها سخن خود را آغاز كردم:

«ايشان مرتباً به همسرشان مي گفتند اگر مرا 70 مرتبه با قيچي تكه تكه كنند و بكشند و باز زنده كنند و به شهادت برسانند من باز آن شهادت را دوست دارم.»

پس از اين واقعه مجله خواندنيها نوشت: «روح نواب در همسرش حلول كرده و با سخنرانيهاي آتشينش مردم را آماده يك انقلاب كرده است.»

من روز سوم و هفتم نواب نيز سخنراني كردم, اما پس از مدتي يكي از افسران شهرباني مخفيانه به پدرم گفت: «رژيم قصد دارد مرا به طور اتفاقي زير كاميونهاي ارتش محافظ مسگرآباد بكشد يا اينكه در مسير قبرستان مرا بدزدند و بعد بكشند.» در همين موقع يكي از دوستان, نواب را در خواب ميبيند كه اظهار ناراحتي كرده و ميگويد: «به بچه هاي من بگو براي مدتي سر خاك من نيايند, اينجا خطرناك است.» به همين دليل پدرم به من گفت: «دخترم اگر تو را با رگبار مسلسل بكشند, اين براي تو افتخار است ولي اگر تو را بدزدند و پوست صورتت را بكنند, آن مرگ ناجور است. خودت را براي مدتي در خانه محبوس كن.»

منبع: مجله فکه

    انتقال پيكر نواب پس از چند سال به وادي السلام قم

 

سيد محمد ميرلوحي! با شنيدن خبر احداث پارك شهر در قبرستان مسگرآباد تهران به جستجوي قبر گمشدة برادر شبانه به همراه تعدادي از دوستانش به مسگرآباد رفت. صداي زوزة باد در لا به لاي درختان سر و صداي وحشتناكي ايجاد نمود. چند نفر در ميان گورستان با احتياط مشغول كندن زمين بودند, محمد هر چند لحظه يكبار كمر راست كرده و عرق پيشاني‌اش را پاك مي‌كرد, يكي از يارانش پرسيد: مطمئنيد كه قبرها همين جاست؟» محمد پاسخ داد: «علامت گذاشته بوديم حيف كه از بين رفته است. اما حتماً در همين تكه است.» ناگهان يك نفر صدا زد: «محمد, پيدا كردم, قبر همين جاست.» خاكها را كنار زدند و آرام و لرزان سنگها را كنار گذاشتند, محمد چراغ قوه‌اش را درون قبر گرفت اما ناگهان چراغ قوه از دستش افتاد. دوستش فرياد زد: «الله اكبر» بغض گلويش را گرفت. خدايا پارچة كفن پوسيده اما پيكر نواب سالم است گويي همين چند دقيقه پيش او را دفن كرده‌اند. مدت كوتاهي گذشت تا به خود آمدند. محمد گفت: «بقيه قبرها نيز همين اطراف است. بگرديد بقيه را هم پيدا كنيد. بايد قبل از طلوع آفتاب به قم برويم. آقا ناصر, آقا جواد شما سمت چپ را بگرديد, من و مهدي عراقي سمت راست را مي‌گرديم.» يافتن پيكر سالم نواب اشتياق آنان را براي جستجوي بيشتر تقويت نمود. نزديكي‌هاي سحر پيكر مظفر ذوالقدر و محمد واحدي نيز پيدا شد. آنگاه خودروهايي كه از قبل آماده حمل شهدا بودند وارد گورستان گشته و سه مرتبه با چراغ علامت دادند. بازماندة فداييان فوراً قبرها را از خاك پر نموده و راهي وادي السلام قم شدند.

منبع: کتاب سومين پرچمدار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عصر آن روز به مسگرآباد رفتم, چند هزار نفر آنجا ايستاده و 24 كاميون نيروي مسلح نيز اطراف قبرستان را محاصره كرده بودند. با ديدن مزار نواب بغض گلويم را گرفت, هر جا را نگاه كردم, تاريك بود, دنيا براي من تمام شد. چند لحظه كنار قبر همسرم گريه كردم, ناگهان...........

ناگهان يك نفر صدا زد: «محمد, پيدا كردم, قبر همين جاست.» خاكها را كنار زدند و آرام و لرزان سنگها را كنار گذاشتند, محمد چراغ قوه‌اش را درون قبر گرفت اما ناگهان چراغ قوه از دستش افتاد. دوستش فرياد زد: «الله اكبر» بغض گلويش را گرفت. خدايا پارچة كفن پوسيده اما پيكر نواب سالم است......